تبليغاتX
پاتوق دانشجویان ادبیات وزبان فارسی گیلان
با سلام خدمت همه عزیزانِ همکلاسی و غیر همکلاسی و همه ی عزیزانی که دورادور گذری بر این کلبه ی متروکه دارند.

از آنجایی که برخی عزیزان و بزرگواران تمایل به فعال بودنِ این وبلاگ داشته اند و خواستار این نکته که وبلاگ به فعالیت خود ادامه دهد و به روز شود، بنده نیز بر خود فرض دیدیم با چاپ این اطلاعیه از همه عزیزانی که دست نوشته، مقاله یا جُستار و شعر و هر متن ادبی و یا هر مطلبی که سودی برای مخاطبان و خوانندگان داشته باشد، در چنته دارند، خوشحال می شوم با تحویل آن به این حقیر برای چاپ در وبلاگ همکاری داشته باشند.

از آنجایی که اینگونه تقاضا ها به کرار از سوی نگارنده صورت پذیرفته است، اگر عزیزان مایل به همکاری بودند، بنده نیز ابراز امیدا واری برای چاپ آثارشان در وبلاگ دارم. در غیر این صورت وبلاگ کماکان به همین صورت باقی خواهد ماند. و الله اعلم بصواب..

نوشته شده توسط حامد در شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 10:19 بعد از ظهر | لینک ثابت |
سالِ نو بر همتون مبارک. 

امید وارم سالِ خوبی همراه با

 سلامتی و موفقیت داشته باشید.

نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 29 اسفند1390 ساعت 3:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
And you white fellow
When you born, you pinkWhen you grow up, you whiteWhen you go in sun, you redWhen you cold, you blueWhen you scared, you yellowWhen you sick, you greenAnd when you die, you grey
And you calling me colored?!
 
 
 
 
http://cafe28.blogfa.com/پ ن: دیدم شعرش جالب بود گذاشتم اینجا.آدرس وبلاگ
نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 9:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |
دو روز دنیا هست.

بیخیال دعوا و کدورت.

حذف شد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 13 مهر1390 ساعت 5:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |
دستم که به قلم به هیچ وجه نمی ره.! کلی کار عقب افتاده هم رو دوشم سنگینی میکنه. تابستون هم که با تموم نحس بودنش دیگه تموم شد! اصلاً نمی دونم چرا تابستونِ دوران بزرگ سالی با تابستون دوران کودکی اینقدر زمین تا آسمون تفاوت داره؟!

یا مثلاً چرا مهرِ کلاسِ اول دبستان با مهر اولِ دبیرستان فرق داشت؟! یا بازم چرا اولِ مهرِ اولِ دبیرستان اینقدر با مهرِِ سالِ اولِ دانشگاه متفاوت بود؟! یا مثلا چرا مهرِ سالِ سوم ِ دانشگاه با مهر ِسالِ اولِ دانشگاه زمین تا آسمون فرق داره؟!

خلاصه این چیستی ها و این چرایی ها هست که ذهن منو خیلی به خودش مشغول کرده و واسه خودم یه پا خیام شدم.! خدا کنه یه عمری باقی بمونه که هر چی در مورد خیام نوشتم رو یه جا جمع کنم به طبع دوست دارانش برسونم.

خلاصه اینکه در روز فقط 4 5 ساعت دارم به آخر عاقبت انسان ها فکر میکنم که چرا اومدن و چرا دارن میرن. به قول خیام:

جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش


شاید این فکر ها و این سوال ها و این معما ها واسه خیلی ها کلیشه ای به نظر برسه ولی اگه کسی واقعاً فقط 1 ساعت در روز به این ایهام ها فکر کنه میبینه که چقدر زندگی در دنیا درد داره...!و اصلاً این سوال ها کلیشه ای نیست بلکه سهم ناک و آزار دهنده هست!

دردِ الانِ من فقط اینه که چرا ذهنم اینقدر اینقدر مشغوله و هیچ پاسخی و هیچ جوابی اون رو ارضا و اقناع نمیکنه...حبس بودن در دنیا سخت ترین عذاب هست..اینکه فکر آدمی در چهار چوب ظواهرِ دنیا محبوس باشه خودش یک رستاخیز و خودش یک نوع عقوبت هست..

صادق هدایت این عقوبت رو تاب نیاورد و قتل نفس کرد. خیام در حال گذر بود اما این گذار رو تاب آورد..خلاصه اینکه خیلی سخته با چند تا سوال آدم زندگیش از هم بپاشه! سوال هایی که سرنوشت آدمی رو رقم میزنه. سرنوشتی که نا معلوم هست!

چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من!


همینطور که از لحنِ و ساختارِ کلامم مشخص هست دارم مقاله یا جُستار نمی نویسم! اینا همه جزو درد و دل های من هست. درد و دل هایی که درد و دل خیلی ها بوده و هست.. این ها همه رو نوشتم که تبریک گفتنم به مناسبت اول مهر دیگه بیش از حد خشک و خالی نباشه! چون فقط قصد داشتم یک تبریک بنویسم و همون رو ثبت مطلب کنم ولیکن گفتم اینطور تبریک گفتن به درد خودم می خوره.

در هر صورت از سر ادب و احترام اول مهر رو ابتدا به ساکن به تمام همکلاسی های بزرگوار خودم تبریک میگم و امید وارم که 2 سال دیگه پست های کسل کننده ی من رو تاب بیارند البته پست های کسل کننده ای که بیشتر تقصیر خودتون هست و من دیگه نمی خوام واردش بشم ولی بار ها و بار ها گفتم که هم کلاسی های ما خیلی کم لطف هستن و این کم لطفی هم در هر صورت تا 2 سال دیگه باید از سوی هر 2 طرف تاب آورده بشه!

بعد از همکلاسی ها، یه تبریک ویژه دارم خدمت تمامی عزیزانی که همیشه در کنار وبلاگ بودن و با اینکه از کلاس ها و دانشگاه های دیگه ای با ما همراه بودن اما لطف و مهر و محبتشون بیشتر از عزیزان همکلاسی نصیب ما شده!

دیگر اینکه حال و حوصله ی گله و کنایه و این بحث ها رو ندارم!! من دارم زندگیم رو میکنم امید وارم تمام مردم کره ی زمین اعم از همکلاسی های عزیز ما تا هم نسل های ما در اون سر دنیا خوب و خوش باشن.

میخوام پایان خط خطی های از سر اجبار و زورم رو با شعری از خیامِ بزرگ به پایان ببرم که زمزمه ی هر روز و هر شب من هست:


چون آب به جوبیار و چون باد به دشت

روزی دگر از عمر من و تو بگذشت

تا من باشم غم دو روزه نخورم

روزی که نیامده است و روزی که گذشت..


خوش باشید و سالم و تندرست.. در پناه یگانه دادار زمین و آسمان..





نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 13 مهر1390 ساعت 4:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |

انگار همین دیروز گریه های طفلی بی خبر ازآینده، در تخت بیمارستان نوازیدن گرفته بود. و چه معصوم میگریست. معصومیتی که  باکرگیِ  خویش را در اثرِ گذشتِ زمانه ی بی حیا  وا می نهاد. و چه زود و چه سخت و چه تلخ و چه بی رحمانه گذشت..

آمد و بی خبر از همه جا ، بال و پر یافت ، به بلوغ رسید از هیا هوی آن گذشت،جوان شد و در جوانیِ خویش پیری را ملموس یافت و چه محسوس آن را دست کشید.!

چند سال پیاپی بد شانسی آورد ، بد شانسی ادامه یافت ، بزرگ شد ، حجم گرفت ، اما این حجم ِ عمیقِ بد شانسی با هیچ سوزنی از هم متلاشی نشد..

به اوج رسید، راه نفس را گرفت به استخوان رسید از استخوان گذشت ، به سنگ شدن پهلو گرفت ، سنگ را گفت: زکی، و در نهایت روح را بدرود گفت.

همه ی بیست سالی که گذشت ، توام با درد گذشت ، توام با حرص و البته مخلوطی از پیتزای خوشمزه ی درد و حرص. که من بی آن زنده نمی مانم!


بیست سال زندگی با من بازی در آورد ،حرص با من آمیختن گرفت، پیچم داد .تابم داد. حلقم را فشرد. مغزم را محیط شد. راه بینی ام را گرفت. نفسم را که دیگر چه بگویم؟! راه رفتن را از من گرفت. خوشی هایم را گرفت ، زیبایی ام را گرفت ، جوانی ام را گرفت ،نوجوانی ام را گرفت، کودکی را هم میخواست بگیرد ، نمیدانم چرا نگرفت؟؟؟

و کودکی، چه بی دقدقه و چه آرام و چه شیرین و چه معصوم و چه بی هوس و چه بی اندازه با صفا بود!! و چه زود قدرش را ندانستم و چه زود دیر شد و چه زود بر باد رفت آن همه آمال و آرزو!

اصلاً بی خیال این همه مینالم برای چه؟! برای که؟! باید بروم کِز کنم گوشه ی اتاقم ، به هر صورتی که شده است تمامش کنم. باید اندیشید که به چه صورت مرگ را غافلگیر کرد! خودم را به بیهوشی خواهم زد..همینکه ببیند بیهوشم میاید سراغم و زود کارم را می سازد بی مروت..باید گول بخورد..یعنی همه  چیز اگر روی برنامه باشد عملی میشود. فقط باید هوشیار بود.چون او اصلاً منطق حالیش نیست..خیلی بی منطق و لجباز است..باید غافلگیر کرد راه دیگری نیست..

 خدایا این بنده ی لامذهب تو لا خدا نیست با خداست...



پ ن : 7مرداد!


پ ن : آورد به اضطرابم اول به وجود

        جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

 

 

پ ن : خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

        و آسوده کسیکه خود نزاد از مادر

نوشته شده توسط حامد در شنبه 2 مهر1390 ساعت 10:16 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اه اصلا حال و هوایم درست نیست..

این موقعه ها که میشود دلم میخواهد قی کنم به روی تمامی تمام ها..

از بس که تشنج آمیز و خفت آور است..

کاش عوضی بودم و یا کاش عوض میشدم. و یا اینکه عوض میشدند این همه عوضی..

از بس که دلهره دارم نمیدانم به کدامین سمت رجوع کنم. همه ی راه ها بسته است.مرگ را نیز نمیدانم چرا با من بازی در آورده است؟!

خورده است به انحرافی.اصلاً مرگ کاش زود میامدی.نکند روزی بیایی که دیگر دیر شده باشد ها! بخدا حالا قدر تو را میدانم..تو فقط بگو کجایی ؟؟

کاش از میان تمامی راه ها، راهی باز شود.

آخر به بخدا مانده ام تنهایی این همه راه را چگونه گِز کنم بروم.؟

کاش دلهره های چند صد ساله ی من این روز ها برای همیشه و تا ابد تمام شود برود پی کارش.

راست گفته اند: امان از این زندگی!


پ ن : حرفهایم اگر چه جدی میزند ، اما جدی نگیرید چون دیگر این دنیا چیزی برای جدی بودن ندارد.


 

نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 5 مرداد1390 ساعت 6:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |
دلم گرفته است کاش معجزه روی دهد..

قاموس دلم روی نوسان است و اکنون خواب های پریشانم میزند به ناقوس مرگ..

کاش معجزه روی دهد...

هی روزگار، کاش دلم گاهی دل نبود..

کاش معجزه روی دهد...

گاهی صدای درون بیدارم مرا سوی طوفان حوادث رهنمون است.

و من اکنون بر سر مجهولات زندگی خوابم میاید..

خوابی که شاید بیداریش خوابی طولانی است..

 

 

نوشته شده توسط حامد در جمعه 24 تیر1390 ساعت 4:57 بعد از ظهر | لینک ثابت |
استاد عزیز و بزرگوار جناب دکتر نیکویی در گذشت والده ی عزیز و بزرگوارتان باعث رنجش خاطر ما گردید.

از این رو که همیشه در تمام صحنه های علمی شنیدار شاد باش دیگران بودید، سخت است گفتن پیام تسلیت به شما استاد بزرگوار. اما با تمام احترام  تسلیت جمعی از شاگردان خویش را پذیرا باشید.

امیدواریم در زندگی شخصی و علمی تان  به مانند همیشه، الگویی برای همگان باشید.

از این بابت که اندک بضاعت علمی خودمان را وام دار شما استاد عزیز و بزرگوار میباشیم ، همیشه مدیون آموخته ها و اطلاعات بی نظیر و کم نظیر شما خواهیم بود.

امید است شاگردان کوچک خودتان را در غم خویش شریک بدانید..


از طرف دانشجویان ورودی 88 ادبیات فارسی دانشگاه گیلان.

نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 20 تیر1390 ساعت 4:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |
با سلام خدمت آن سری از دوستان که در مورد جناب خیام میخواستند بدونند. این مقال رو حتما بخونید.

این مقال تقریباْ جنبه ی کند و کاو و نقد گونگی داره. عزیزان اگر وقت کردند تماماْ این مقال رو مطالعه کنند و مورد بررسی قرار بدند.من هر نوشته ای از خودم رو بگم نخونید این رو میگم حتما بخونید.

 

نویسنده : حامد توکلی دارستانی( همچنین این مقال را می توانید از حقیر ، در مجله ادبی هنری  هجوم بخوانید )

 

                                                         خیام و رباعیاتش

 

                                             مقدمه

در حالی که امروزه در دنیای مدرن ، ادبیات  به سوی مدرنیزه  شدن گام برمیدارد و خود را همگام با آن به همگان میشناساند ، هنوز ادبیاتِ کلاسیکِ ملل مختلف جایگاه خاص خود را دارد و کفه ی سنگینی از ادبیات یک کشور را تشکیل میدهد. ایران ِ امروزی تشنه ی همگام کردن خود با ادبیات غرب است غافل از اینکه همین غرب میرود مثنوی و خیام میخواند و در قالب رمان ها و اشعار مدرن آن را به دیگر کشورها از جمله خود ایران میخوراند. ما افرادی مانند حافظ و خیام و مولوی را به تمسخر میگیریم بعد آنها میروند از دل همین مثنوی ها و حکایت ها ی اشراقی ِ ادبیات کشورمان " کیمیا گر"را تحویل مان میدهند که بعد رکورد دار گینس میشود.! ما با آثار ارزشمند پائلو کوئلیو و دیگر آثار امثال او و هنر نویسندگیشان مشکلی نداریم و بلواقع از خواندن آنها لذت برده و مفاهیم زیادی از آثارشان را در ذهن و فعل خود جویا میشویم.اما این افسوس را میخوریم که با این همه سر مایه عظیمی که از گذشته برایمان به یادگار مانده ، چرا خودمان نویسنده ی آثاری مانند "کیمیا گر" و امثال آن نباشیم.؟ بحث بر سر این نیست که کوئلیو یا دیگر بزرگان از شرق مفاهیمی را اقتباس کرده اند یا خیر. بحث بر سر این نیست که مفاهیم عرضه شده در برخی از کتبِ این نویسندگان محتوایی شرقی دارد یا خیر. به آثار بزرگانی چون کوئلیو نمیشود برچسب تقلید یا اقتباس زد ، چه از نظر تفاوت سبکی و محتوایی نوشتارهایش  این چنین بر میآید که خود صاحب سبک و دارای دیدگاه خاص و منحصر به فرد خویش می باشد. لذا بحث این است که خامه به دستان بیایند نیم نگاهی به متون کهن ، داستانها و قصص رمانتیک و تراژدی گونه و غیره ی کلاسیک خویش نیز داشته باشند. چه بسا بیان مفاهیم کلاسیک از سوی خامه به دستان ایرانی در ژانر وقوالبِ جدیدی مانند رمان یا داستان کوتاه ـ عرضه شده از سوی غرب ـ چشم مخاطبان جهانی را به خویش خیره سازد. 

مقدمه ی فوق را از آن جهت نگاشتم تا با رغبت بیشتری دنبال کننده ی ادامه ی این مقال باشیم و با دقت نظری آنچنان که لایق شخصیت اوست به " خیام " بنگریم. لازم به ذکر است که منبع اصلیم در نگارش این مقال ِمجمل "ترانه های خیام" از صادق هدایت بود .بی شک هر نوشته ای قابلیت نقد را دارد و کتاب ارزشمند جناب هدایت نیز خالی  و مبری از اشکال و انتقاد نیست چنان که نوشتار پیش رو نیز به همین صورت . ما مبنای کارمان ارائه ی تصویری است از خیام ، که البته باز در مقام فرضیه است و لاغیر.

 

                                 شرحی مختصر از خیام

بی شک خیام را باید از اعجوبه های ایران زمین دانست.هر چه در رابطه با زندگی نامه ی او بیان شود چیزی جز تکرار مکررات نیست ، چه همگان او را میشناسند و در وجه های گوناگون در باب شخصیت و آثار و طرز تفکرش دادِ سخن را داده اند. خیام از ستون های علمی و ادبی کشورمان است ، گویی اگر چنین شخصیتی در تاریخ علمی و ادبی این سرزمین حضور نداشت ، قسمتی از زنجیره ی بهم پیوسته ی علم و ادب کشورمان مجهول الهویه باقی می ماند.

در 20 یا 28 اردیبهشت 479 هجری مطابق با می 1048 میلادی (این تواریخ حتمی نیست)در نیشابور _شهر خردمندان و اندیشمندان_ خیام با طلوع ِ خود ،غروبی پایان ناپذیر در عرصه ی علمی و ادبی کشورمان رقم زد. دنیایی که او خلق نمود بعد ها مورد تقلید و پیروی خیل عظیمی از اندیشمندان و ادیبان قرار گرفت و در بسیاری از جهات ، افراد ، دنبال رو اندیشه و علم او بودند و سعی بر بسط و گسترش و تکمیل اختراعات و فرضیه های او داشتند. تا جایی که از شرق تا غرب و از اروپا تا امریکا او را میشناسند و تاثیرات فکری و ایدئولوژیکی که بر آیندگان گذاشته ، تا حال ادامه دارد و گستره ی بزرگی از اندیشمندان و ادیبان ، پیرو ِاندیشه و تفکر وعلم او هستند.

او در تمام ابواب علوم ، فلسفه ،فقه ، طب ، ستاره شناسی ، تاریخ و ادب ، دست داشته و در هر کدام ازآنها صاحب نظر بوده است. در تمامی آن زمینه ها دست به تالیف زده است ،که اکنون به جز آثاری چند ، دیگرچیزی از او در دست نیست.

قصد ما بیان حال واحوال و زندگی نامه ی این اعجوبه ی عالم نیست و سعی بر آنست تا در این مقال کوتاه _ چه عظمت او در چند جمله و چند کتاب نمی گنجد_  به رباعیات او که از مشهور ترین و محبوب ترین آثارش است نظری بیفکنیم و ببینیم که در رباعیات خود چه کرده که تا این حد عالم گیر شده است و دارای هواخواه و طرفدار است.

 

                                       رباعیات خیام

 

معادل دقیقی در اصطلاح انگلیسی برای رباعی وجود ندارد اما شاید بتوان از وجهی و با کمی تسامح آن را با (Epigrams) مترداف دانست. اپیگرامز به معنای نکته ی عمیق یا نکته ی باریک و لطیفه وغیره است که در عبارتی کوتاه دارای بار معنایی زیاد است. از این وجه می توان رباعیات خیام را نیز به نوعی با آن مترادف دانست ، از این روی که او در رباعیاتش که تنها شامل دو بیت میشود معناهای عمیق و لطیفی را بیان میکند که از حداقل ظرفیت حداکثر استفاده را مینماید.(ترانه های خیام ،ص 39)

همانطور که میدانیم خیام نیز مانند بسیاری از شاعران معروف کشورمان در زمان خویش به " شاعری"  معروف و منسوب نبوده است.همیشه در تاریخ بشریت افرادی که در زمینه های متفاوت فعالیت داشته اند در یک یا دو زمینه بیشتر و بهتر مانور می دادند و در آن تبهر بیشتری داشتند و در همان زمینه نیز معروف میشدند.خیام نیز در "رباعیاتش" برجسته شده است و او را بیشتر با این برجستگی می شناسند تا دیگر موضوعات.

خیام که عالم و حکیم زمان و مکان خود بوده است و در تمام زمینه ها دست به تالیفات گرانقدر و ارزشمندی زده است و در هر کدام از آنها صاحب نظر و به نوعی فصل الخطاب بوده است ، اکنون او را بیشتر از هر چیزی با رباعیاتش می شناسند. براستی دلیلش چیست؟

خیام از جمله شاعران محدودی است که صریح الهجه است. صریح الهجه به معنی واقعی کلمه. در تاریخ ادبیات کشورمان کمتر شاعری را سراغ داریم که بسان او بی پروا ، لطیف، خالص ، ناب و طبیعی شعربسراید.

صراحت لهجه ی خیام را در  کمتر شخصی سراغ داریم یا اصلاً سراغ نداریم ، که با نهایت خلوص قلب به بیان افکار و احساسات خویش بپردازد. او شاید در رباعیاتش حرف و سوز دل ِ تمام بشر را می زند بی آنکه به پرده پوشی و پیچیدگی و ابهام (ambiguity) وتعقید لفظی ومعنوی روی بیاورد. او با صراحت تمام احساسات درونی خویش را بیان میدارد بی آنکه از چیزی و شخصی پروا داشته باشد. شاعری مانند حافظ که بی شک یکی از ادامه دهندگان راه اوست ، هر چند می کوشد برخی از مسائل را بی پروا بیان دارد اما باز با طرز بیان خیام تفاوت چشمگیری دارد و در برخی از ابیاتش گفته های قبلی خود را نقض می کند حال آنکه خیام بدین صورت نیست.

حافظ در جایی  نظام احسن و نظم و تدبیر را در این جهان تایید میکند:

نیست در دایره یک نکته خلاف از پس و پیش

که من این مسئله بی چون و چرا میبینم

و در جایی دیگر بر خلاف عقیده ی قبلی خود ، آن را زیر سوال میبرد:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

والبته نظایر چنین تناقض هایی در دیوان حافظ زیاد است و چون موضوع اصلی ما حضرت حافظ نیست از آوردن دیگر شاهد مثالها خود داری میکنیم و به رباعیات خیام می پردازیم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390 ساعت 10:13 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

"فردوسی به مثابه ی یک تلنگر"

(به مناسبت روز بزرگداشت فردوسی بزرگ)

 

نویسنده : حامد توکلی دارستانی.

 (این مقال بسیار مجمل تنها توصیفی است از شاهنامه و خالقش. و نگارنده داعیه ی هیچ گونه تحلیل و کند و کاو را در باب فردوسی ، آنچنان که در خور شخصیت اوست ندارد.)

 

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده  کردم  بدین  پارسی

سخن گفتن از بزرگان کار دشواری مینماید ، چه هراس آن می رود هرگز نتوانیم در باب بزرگی و عظمت آنها در یک مقالِ مجمل دادِ سخن را آنچنان که بایسته و شایسته است ادا کنیم.

شاهنامه آنقدر فضا برای تحقیق و تفسیر و  پژوهش دارد که ما نمی دانیم اکنون از کجای آن بنویسم.

سالی یکبار ، بزرگداشتی برای این بزرگ مرد تاریخ برگزار میشود ، و دریغ است که به بهانه ی چنین روزی از بزرگی شاهنامه و خالقش چیزی نگوییم.

منصور بن حسن متخلص به فردوسی در سال 329 هجری دیده به جهان گشود.او که در خانواده ای دهقان نسب رشد و نمو یافته بود به مانند دیگر دهقانان ، به فرهنگ و هویت ایرانی خویش می بالید و به آن علاقه ی وافر و توصیف نا شدنی داشت . فردوسی که تقریباً 400 سال پس از حمله ی اعراب می زیست، عواملی چند باعث آن شد تا به تحریر و نگارش شاهنامه دست یازد :


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 25 اردیبهشت1390 ساعت 6:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |
با سلام به همه دوستان عزیز و همیشه همراه و همیشه در صحنه!


--- قبل از هر سخن این رو باید خدمتتون عرض کنم که هر اثری که من اینجا قرار میدم تمام مسئولیتش به پای فردی هست که اون اثر رو به من تحویل داده ،اعم از محتوی و مضمون و هویت و انتحالی بودن..


این شعر زیبا رو هم به فرموده ی "آقای پور مختاری"در اینجا قرار میدم و امید وارم همه ی شما استفاده کنید و با نظرات خودتون دل آقا آرمان ما رو شاد کنید!( والا به خدا کچل شدیم) آرمان نگاه کن دارم به همه میگم نظر بدند.

مثل همیشه بنده هیچ نظری نمیدم و در خلال نظرات عزیزان شاید چیزهایی رو گفتم.

این شما و این آرمان و این هم شعر.


سلام


سلام خواهر باران سلام دختر ماه

سلام هر چه تبسم سلام هر چه نگاه

دوباره روزنه خورشید باز شد به دلم

دوباره عصر دوشنبه نگاه پشت نگاه

من اشتیاق کویرم تو دست بخشش ابر

چه می شود که بباری بر این زمین سیاه؟

صدای پای تو یعنی عبور صبر بهار

بهار را برسان با عبور گاه به گاه

برای آمدنت از دلم بهانه بگیر

بهشت را بطلب روزها ستاره بخواه

فقط مخواه که از آفتاب دل بکنم

به قدر یک سر سوزن به قدر یک پر کاه

بیا که فردا به تو نمی رسد دل من

تباه میشود آخر در ازدحام گناه

خدا کند که بیایی اگر چه دیر به دیر

خدا کند که بتابی اگر چه ماه به ماه

دلم گرفته از این شب ، سوار راهی صبح

به آفتاب رسیدی سلام کن سر راه




پ ن : آرمان ما 2شنبه عصر ها که کلاس نداریم شیطون.!

پ ن : راستی بابت اینکه کمی دیر شعرت رو گذاشتم ببخش. خودت خوب میدونی که خیلی درگیرم...

نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 ساعت 9:58 قبل از ظهر | لینک ثابت |

ای کسی که منقلب گردان زمین و آسمان و کهکشان ها هستی.ای کسی که میمیرانی و زنده میگردانی.ای کسی که ما را به بهترین احوال رهنمون میشوی. ای خدایی که تمام کارها کلیدش به دست تو گشوده میشود.

ای خدایی که ما همه تسلیم محض تو گشته ایم . وقتی نامت می آید وجودمان شور و شوق میگیرد...خدایا سالی دیگر آمد ما هنوز تو را نشناخته ایم.. کارمان این شده تنها دعا کنیم.. کارمان شده تنها موقع سال نو بگوییم یا مقلب القلوب...خدایا اما چه کنیم که بنده ایم و فقط به درگاهت طلب کاریم..خدایا پس بگذار باز دعا کنیم و طالب نعمت های بیشمارت باشیم. خدایا سال نو را برای تمام مردم کشورم سال ِ پاکی و سلامتی و رفاقت  و صداقت و پیشرفت و خوبی و خوشی و آسایش گردان. خدایا  شکم مردمم را سیر گردان تا بتوانند به درگاهت عبادت بجای آورند و  قلبشان را از نورت پاک گردان تا بی ریا به درگاهت عبادت کنند.

خدایا برای مردمم سلامتی به ارمغان آور که اگر جز آن هر نعمت دیگری اعطا کنی به چشم نمی آید..خدایا مردم کشورم را سالم و تندرست گردان و آنچنان نیرویی به آنها اعطا کن تا کار کنند ،کار مفید کنند ،برای کشورشان تا به توسعه و پیشرفت جهانی دست یازند. خدایا خواهش ها بسیار است و شرمندگی ها بیشتر.. دیگر فقط تو ببخش که بخشش، بهترین امید برای آینده است . و دیگر اینکه اگر چه ما ایرانی هستیم اما اسلام راستین و تحریف نشده بهترین دین برای ایران است. پس ایران و اسلامِ تحریف نشده و حقیقت جو را به سر منزل مقصود برسان و بگذار دعایمان همان باشد که اسلام آورده. اسلام خواهان رستگاری و خوشی و شکم سیری مردمان است .اسلام خواهان راستی و صداقت مردمان است. ما ایرانیان اسلام را دوست میداریم چون ایرانی هستیم. و ایرانی لایق بهترین نعمت ها است.. پس آنرا از ما دریغ مگردان . این همه فلسفه و صغری و کبری مرتب نمودم تا بگویم که با دعای مذهبم که بهترین دعا هاست فریاد سر دهیم :


یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال


آآآمین..


به رسم سال گذشته شعری از خودم نوشتم که اگر خود خواهی نباشد پایان بخش سال گذشته و آغاز کننده ی سال جدید باشد.

فقط این را بگویم که نوشته ام  شعر نیست بلکه چیزیست شبیه نثر موزون یا هر چیزی که نامش جز شعر باشد. شاعری مشخصاتی دارد که من حتی کم ترین حد آن را هم دارا نیستم.فقط تلاش نمودم تا در قالب شعر باشد تا تنها ویژگی اش رسمیت آن باشد .هر چند رسمیت آن هم در برخی از مصراع ها زیر سوال رفته است با مزاح و هزل و هجو غیر مستقیم.


موفق باشید و سر بلند.

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز.



              "روشنایی"


سیاهی را نمی خواهم طلوع کن روشنایی

نمی نالم از این دنیای سر تا پا روانی

مرا حال و هوای عید و شور است

خدایا مردمان را نیک گردان تا توانی،

الا ای منقلب گردان هستی

مرا دیگر از این پوچی اگر شد ، ده رهایی!

ازین فصل بهار و سال نو خیری ندیدم

خدایا  سال نو را کن، سال ِ خوراک و کبابی...!

مرام مذهبم نیست، مردمانم گشنه باشند

خدایا بارالهی خودت میدانی که من، نیستم سیاسی

خدایا سالی می خواهم در آن سر مست باشم

که تا تحویل سال، حال و هوا باشد بهاری

مرا در این بهار از غصه ی پول

نجاتم ده اگر شد ده مرا پست و مقامی!

زمستانی گذشت و من هنوز درگیر کارم

خدا جون مخلصیم ، اگر شد ده به ما کار حسابی

خدایا آرزوهایم بسی دور و زیادند..

مرا علم و سوادی ده کنم با آن سواری،

درین بازارِ پارتی و رفیق بازی و رشوه،

اگر کاری تو دیدی  پس رسان آنجا سلامی!

از امروز تا  فردا نمیدانم  چه شکل است ؟

خدا یا هر چه هست باشد صلاح و رستگاری

درین دنیا ی ِ سرتا پا دروغ  و ریا و رشوه و حیله

الا ای مهدی ای منجی ِ انسانهای دربند توکجایی؟

خدایا تا کی به درگاهت شویم آلوده ی اشک

خدایا واجباتم بیشمار است وعقب افتادِها گشته زیادی 

الا ای حامدِ آلوده ی خاک و سیاهی و پلیدی

جهانی دیگر است و تو هنوز در بندِ خوابی

مگیرید، ای عروض دانان خطا بر وزن شعرم

خودم میدانم این شعر نیست و وزن گشته هوایی

ولی عید است بزرگوارن مرا پوزش پذیرید

نمیخواهم  که معنی از برای وزن شود فوری فدایی

 منم دیوانه و بیمار ِ عشقم  آآی پیاله گرد من آرید

که با مستی و شادی غصه ها گردند فراری

خدا یا اشکهایم سرازیر گشتهِ از شوق بهار و لحظه ی نو

خدایا سال نو را کن برای کشورم سال جهانی

خدایا به درگاهت دگر چیزی نمیخواهم تنها :

نود آمد نود آمد طلوع کن روشنایی..


 حامد 29 / 12 / 89

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 29 اسفند1389 ساعت 3:37 بعد از ظهر | لینک ثابت |
سلامی گرم همچون بوی نسیم بهاری! امید وارم که حال تک تک شما دوستان ، عزیزان ، بزرگواران خوب باشه. 

خوب بعد از مدتی نه چندان کوتاه شعری دیگر ، آرمانی دیگر.!

بله دوستان یه شعر زیبای دیگه از دوست خوب و هنرمندمون جناب استاد آرمان پورمختاری اینجا براتون میگذارم تا نهایت لذت و استفاده رو ببرید.آرمان جان غزلش خیلی قشنگ هست.من نقد یا انتقادی نمیکنم میگذارم پای دوستان و عزیزان تا این غزل رو تجزیه و تحلیل کنن.


همسفر نسیم

تا با جهان وسعت تو آشنا شد م

از خویش دست شستم و از خود رها شدم

تا بشکنم سکوت دلم را در این زمان

با عاشقان کل جهان هم صدا شدم

با هر طلوع دل به تو بستم و با غروب

صد دل نیاز گشتم و صد لب دعا شدم

در جستجوی چشم تو تا شرق عاشقی

باران عشق ، همسفر ابرها شدم

با هر نسیم رهگذری همسفر شدم

با هر نسیم رهگذری جابجا شدم

کابوس شد جهان من و خاطرات من

وقتی به خواب چشمهایت مبتلا شدم..

نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 25 اسفند1389 ساعت 12:15 بعد از ظهر | لینک ثابت |

با عرض سلام و ادب خدمت همه ی شما عزیزان گرامی.یک داستان کوتاه ِخیلی قشنگ از همکلاسی خوب و هنرمندمون  خانوم دنیا درویشی براتون می ذارم امید وارم همتون از این داستان لذت ببرید.

به نظرتون در این داستان چقدر از تخیل ِ نویسنده استفاده شده و چقدر هم جنبه ی رئالیستی داره؟ و چه نتیجه ی اخلاقی یا اقتصادی از لابه لای داستان میشه گرفت؟!


این هفته هم مثل همیشه رسم قناعت را به جا نیاوردم و نصیحت مادر را آویزه ی گوش نکردم و با یک دو هزاری راهی خانه شدم.شب قبلش بهم گوشزد شده بود که با دو هزاری راه نیافت اما من که به این کار آشنا بودم ، بی خیال به راه افتادم.با کلی حساب و کتاب از فرط تشنگی رفتم بوفه ی خوابگاه و یه آب معدنی کوچیک خریدم.دختره همه دخلش رو گشت آخرشم گفت خورد ندارم ، دویست و پنچاه تومن بدهکاری.من خوشحال از اینکه دوهزاریم دست نخورده ، به راه افتادم.سوار تاکسی شدم و با اعتماد به نفس کامل دوهزاری رو دادم به راننده و گفتم:خورد ندارم آقا.

بقیه داستان در ادامه مطلب :


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در جمعه 20 اسفند1389 ساعت 11:49 قبل از ظهر | لینک ثابت |